ماجرای یک روز بارانی

Published in ایدز

نشست آموزشی درباره ایدز- دبیرستانی در تهران

مهشید یک از دانش آموزان دبیرستانی غیرانتفاعی شمال تهران در مسؤولان مدرسه را متقاعد می کند تا برای اطلاع رسانی درباره ایدز کلاسی آموزشی با دعوت از یک پزشک برگزار کنند. پس از هماهنگی های لازم بنا می شود یک زنگ کلاس های سوم و پیش دانشگاهی به این امر اختصاص یابد. در یک روز بارانی اسفند ۸۳ سه نفر وارد مدرسه می شوند که دیدن آنها برای دانش آموزان تازگی دارد و دانش اموزان با نگاه های کنجکاوانه آنان را برانداز می کنند به خصوص که یکی از آنها گیتاری به دست دارد. ایشان به دفتر مدیر مدرسه راهنمایی می شوند و پس از اندکی صحبت  به یکی از اتاقهای بزرگتر مدرسه که رو به حیاط دارد می روند. پس از آن که مربی بهداشت مدرسه مهمانان را که از یک سازمان غیردولتی آمده اند معرفی می کند دانش آموزان و معلمان به صحبتهای پزشک گوش می دهند که درباره اچ‌آی‌وی و ایدز و فرق آنها با یکدیگر، راههای سرایت و تاریخچه این پدیده در جهان و ایران صحبت می کند، سپس به دوستانش اشاره می کند و از دانش آموزان می پرسد شما با دیدن ظاهر ایشان می اوانستید بفهمید که به اچ‌آی‌وی مبتلا هستند؟ 

دانش آموزان با نگاه هایی متعجب به آنان در گوش هم نجوا می کنند و برخی ناباورانه نه می گویند.دوستان اچ‌آی‌وی مثبت به شرح ماجرای زندگی خود و ابتلا به اچ‌آی‌وی می پردازند و در نهایت مهدی یکی از آنها با نواختن گیتار و خواندن ترانه ای که دغدغه های یک فرد مبتلا را بازگو می کند جلسه را به پایان می برد و مورد تشویق همه قرار می گیرد. هنگامی که دانش آموزان از کلاس خارج می شوند بسیار بیشتر و مؤثرتر از آنچه در کتابهای درسیشان خوانده اند با اچ.آی.وی و رفتارهای پرخطر مرتبط با آن آشنا شده اند. یک سال و نیم بعد انگیزه ای که این جلسه کوتاه در ایشان برانگیخته بود موجب می شود آرزو یکی از آن دانش آموزان به همان سازمان غیردولتی بپیوندد تا مستقیما در گسترش این آگاهیها نقش داشته باشد. او در کارگاهی دو روزه که برای خواهران بسیجی برای آشنایی با اچ‌آی‌وی و راهکارهای مؤثر آموزش  جوانان برگزار شد، تسهیلگر است و اینجا هم با یکی دیگر از مبتلایان آشنا می شود که او هم برای آموزش دیگران پیشقدم شده است. مریم از سرگذشت خود می گوید که سالها رنج اعتیاد همسر سابقش را تحمل کرده و از درمان او مستأصل شده، از او طلاق می گیرد تا زندگی جدیدی را شروع کند اما نه تنها باید دوری از تنها فرزندش را تحمل کند بلکه ازدواج جدید هم برای او دیری نمی پاید چون از ابتلای خودش به اچ.آی.وی در حین بارداری مطلع میشود و پس از کش و قوسهای فراوان در بین درمانگاه، بیمارستان، وزارت بهداشت و پزشکی قانونی فرزند دوم خود را از دست می دهد. پس از چندی همسرش هم او را ترک می کند. حالا او باید بازهم روی پای خود بایستد و با مشکلات زندگی با اچ.آی.وی در کنار سایر مشکلات معیشتی کنار بیاید. او البته شجاعت و اراده ای قوی و ایمانی لایزال به امداد الهی دارد و در عین آنکه زندگی خود را می چرخاند در آموزش و اطلاع رسانی به اقشار مختلف از دانش آموز و دانشجو و کارمند گرفته تا نماینده مجلس و مسؤولان دولتی و غیردولتی فعال است.

 

در جلسه دیگری که این سازمان غیردولتی با حضور مبتلایان برای اولیاء دانش آموزان یک مدرسه راهنمایی اجرا کرد، بسیاری از مادران و پدران مصرانه خواهان اجرای این برنامه ها برای فرزندان خود بودند و مربیان مدارس نیز لزوم آن را حس می کردند. اما آیا مسؤولان رده بالای آموزش و پرورش هم این نیاز را درک می کنند؟ اصولا تجربیات شخصی خیلی جذابتر از سخنرانیهای متخصصان و معلمان است و معمولا بیشتر در خاطره یادگیرندگان می ماند. در نظامهای آموزشی روزآمد این گونه فعالیتها بخش عمده ای از آموزش را تشکیل می دهد ولی متأسفانه در کشور ما هنوز کتاب و مشق و معلم اولویت دارند.

 

در سطح جهانی نیز مطابق تجربیات گسترده در کشورهای مختلف تأثیرگذاری آموزشهایی که با مشارکت خود مبتلایان یا افراد در معرض خطر انجام می شود اثبات شده است و یکی از توصیه های مجامع بین المللی حضور این افراد در سیاستگذاریها، برنامه ریزی ها ، اجرا و ارزیابی تمام اقداماتی است که در جوامع و کشورها برای پیشگیری و مهار همه گیری اچ‌آی‌وی و ایدز انجام میگیرند.

آیا نباید ما قدر این عزیزان را بیشتر بدانیم که ناآگاهانه و ناخواسته با این بیماری روبرو شده اند و علیرغم انگ و تبعیضهای فراوانی که من و شما به آنها می زنیم برای آگاه کردن ما و جوانانمان از خطراتی که درپیرامون تهیدمان می کنند، از جان و مال و آبروی خود مایه می گذارند؟ به جای آن که از صندوق صدقات بخواهیم به معیشت ایشان کمک کنیم چرا نباید دستمزدی در خور این همه گذشت، ایثار و تلاش بی وقفه برای آموزش دیگران برای ایشان درنظر بگیریم؟

 منتشر شده در روزنامه اعتماد - سال ۱۳۸۴